۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

حقیقت عشق




عشق را از عشقه گرفته اند!
و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت..
اول بیخ در زمین سخت کند..
پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد..
و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد..
و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند..
و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد، به تاراج می برد..
تا آنگاه که درخت خشک شود..
همچنان است در عالم انسانیت، که خلاصه موجودات است!

"فی حقیقه العشق"

تعطیلی

سلام به دوستان عزیزم.
ببخشید که یه مدت به خاطر مشغله زیاد نتونستم براتون مطلب بذارم..
ازین به بعد باز هم در خدمتون هستم.
دوستون دارم..
موفق باشید.

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

..



مثل يک بغض که نارس باشد

آسمان ابري و بي باران است

آه اگر وا نشود ...

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

یا حیّ


به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد


جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد


مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد


فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد


تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

......

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد..


۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

هوای رفتن



هوای رفتنم هست
افتان و خیزان
به سوئی که نمی دانم
و به جائی
که جائی نخواهد بود

"بیژن جلالی"

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

..

لا ملجأ من الله الا الیه..

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

یا اباصالح المهدی

مهدی جان..


بیا و برایم نامه بخوان

بیا و برایم ناله بخوان

بیا و برایم لالایی بخوان

تو بیا، برایم آیه بخوان ...

این روزگار بی‌صاحب امانم را بریده است ...

امان امان سر دادن هم چاره این روزگار تلخ نیست ...

ای صاحب آدینه‌ها

ای ناجی

بیا و مرهم باش

مرهمِ من و، من‌هایی که تو را محبت می کنند

من و، من‌هایی که تو را نردبان نکرده‌اند

مرهمِ من و، من‌هایی که هنوز آبروی خویش را،
آبروی تو می‌دانند ...

اما دست‌هاشان هنوز پاک مانده است

بمانند شکوفه‌های سیب

و هنوز سیب‌هاشان رابا دست‌های خالی تقسیم می کنند ...

از سرپناهی آسمان در این شب‌های بی‌کسی خسته شده‌ام ...

می‌خواهم در زیر چتر تو، قلمم را برقصانم ...

بدون ترس ...

بدون سرشکستگی ...

بیا که از روزگار بی‌تو حرف‌ها و دردها، بسیار دارم ...

بیا ...

بیا و، مرهم باش ...

دل نوشته عاشق پاییز

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

عیدتان مباااااااااااااااااااارک




ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

کفش

با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم،
بهتر تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .
دكتر علي شريعتي

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

غم یار و غم یار و غم یار......



رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گلي

آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي


مسکين چو من به عشق گلي گشته مبتلا

و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلي


مي‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم

مي‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملي


گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق

آن را تفضلي نه و اين را تبدلي


چون کرد در دلم اثر آواز عندليب

گشتم چنان که هيچ نماندم تحملي


۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

یااباصالح



اندک اندک جمع مستان می‌رسند

اندک اندک می پرستان می‌رسند


دلنوازان نازنازان در ره اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

سکوت




صداي گامهاي سكوت را مي شنوم

سكوت گريه كرد ديشب

سكوت به خانه ام آمد

سكوت سرزنشم داد

و سكوت ساكت ماند سرانجام

چشمانم را اشك پر كرده است ...


یا علــــــــــــــــــــــــی مـدد

۱۳۸۸ تیر ۲۳, سه‌شنبه

تنها غم او بگذار...


یا اباصالح


ای غم! ای همدم! دست از سر دل بردار

ای شادی یک دم مرهم به دلم بگذار

دل جای شادی‌ست از غم شده ام بیزار

ای غم بیرون رو این خانه به او بسپار

با این خانه‌ی تنگ

با این پاره‌ی سنگ

با این دل چه کنم ؟

این آلوده‌ی رنگ

دلااااااا


قول مرا چرا شکستی ؟

پَر نزدی به گِل نشستی

پَر نزدی

تو دریا بودی

ز چه رو چون مردابی ؟

ای دریا تا کی ز نسیمی بی تابی

دل به دریا بزن در شبِ طوفان

تا به کی سر زدن بر درِ زندان

تا کِی تنهایی...

برخیز و پر گشا در آسمان رها

تا کوی ناکجا کوی بی نشان کوی آشنا

ای غم! ای همدم! دست از سر دل بردار
ای شادی یک دم مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی‌ست از غم شده ام بیزار
ای غم بیرون رو این خانه به او بسپار

ای دل زین غمها تنها غم او بگذار...
تنها غم او بگذار...

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

پدرم روزت مبارک

با موهای سپیدش

پاکی قدومش

صفای وجودش

سنگینی سکوتش

نجابت و غرورش

و با زمزمه کلامش در جذبه محراب

گستره وسیع جَنّت من بود

و من فقط " پدر " می خواندمش ...


پدرم دستم به دست توست..
رهایم مکن.....


یا علی



علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را


که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین


به علی شناختم به خدا قسم خدا را


به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند


چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را


مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ


به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را


برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن


که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را


بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من


چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا


بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب


که علم کند به عالم شهدای کربلا را


چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان


چو علی که میتواند که بسر برد وفا را


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت


متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را


بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت


که ز کوی او غباری به من آر توتیا را


به امید آن که شاید برسد به خاک پایت


چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را


چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان


که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را


چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم


که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را


«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی


به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»


ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب


غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا




شهریار

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

ماه غریبستان علی




ماه غریبستان علی



خدایا حالا می فهمم مظلومیت اهل بیت یعنی چی.. غربت امام زمانت یعنی چی ..


گفتمش :


- " شیرین ترین آواز چیست ؟


" چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند


قطره قطره اشکش از مژگان چکید


لرزه افتادش به گیسوی بلند


زیر ِ لب غمناک خواند :


- " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

ای دوست..




سیدی.. سیدی..



منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست
کنم یک باره جان قربانت ای دوست

تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل کـویت
دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست

دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده
میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده
دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت
وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده

مـــن آن آواره‌ی بشــکسـته حــالـم
ز هجـــرانت بـــتـــــا رو بـــــر زوالـم

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا
پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم

سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده کردم
دعــــایی بهــــر آن دلـداده کـــــردم

زحسرت ساغر چشمانم ‌ای دوست
لبـــانت یکســـره از بــــاده کــــردم

دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری
ز هجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری

بگــو تـــاکــی ز شــوق روی لیـــلی
چـــو مجنـــون پـــریشــان روزگـاری

پـــریشـــانم پــریشـــان روزگــــــارم
مــن آن ســرگشته ی هجــر نگارم

کنــــون عمـــریست بـا امید وصـلت
درون سینـــه آســـــایــش نــــدارم

ز هجـــرت روز و شـب فــریـــاد دارم
ز بیدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم

درون کوهــســـار سیـنـه ی خــــود
هـــزاران کشـــته چـون فـرهاد دارم

چـــــرا ای نــــازنیــنم بـــی وفـــایی
دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــایـی

چــــرا آشـفــته کــــردی روزگــــــارم
عـــزیــزم دارد این دل هـــم خدایی





دانلود آهنگ "ای دوست" با صدای حسین کشتکار بوشهری :





۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

تو بیا..

یا اباصالح المهدی..

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

به کرشمه عنایت نظری به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد...

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

یا نور

یا نور
یادمه همیشه فکر کردن یکی از دغدغه های اصلیم بود.. اینکه آدم چطور فکرشو پرورش بده ..
ایشون همیشه تشویق به تفکر می کردند و میگفتن این فکره که شما رو رشد میده.
بعد از مدتی فهمیدم که باید مسئله ای برای انسان مطرح بشه که درصدد حل اون باشه. که تفکر برخواسته از ایجاد سوالی است در ذهن. و نتیجه تفکر مثبت عمل به اون هست. پس عمل مثبت ناشی از تفکر درسته.
اما اینکه حالا راجع به چی فکر کنیم؟ حالا که بحثی مطرح نمیشه چطور میشه فکر رو پرورش داد؟ دوستی بهم گفت آدم می تونه از زمین و آسمون نشونه بگیره.. همه چی می تونه برای آدم نشونه باشه. کسی که واقعا دنبال حقیقت باشه از در و دیوار براش آب می جوشه..
به قول حضرت آیت الله العظمی بهجت :
" « من عمل بما علم أورثه الله علم ما لا یعلم » هر کسی به معلوماتش عمل کند، خداوند مجهولاتش را معلومات می کند به همان دلیلی که همین معلوماتی را که فعلاً دارد، در زمان صباوت و طفولیت نداشت. همین معلومات را خداوند به تدریج به او یاد داد؛ پس به طور حتم اگر کسی معلوماتش را زیر پای خودش نگذاشت، بگو برو راحت باش، دیگر خاطرت جمع باشد. سر وقتش به آنچه که محتاجی عالم می شوی. بلکه از این هم بالاتر در روایت هست:
« من عمل بما علم کفی ما لم یعلم »
دیگر به او می گوید موقوف؛ ای کسی که عمل می کنی به معلومات، در فکر چیز دیگر نشو، بقیه امور با آنهاست. همانهائی که همین مقدار را به شما اعلام کرده اند، زیادی بر این مقدار را هم، آنها اعلام می کنند. تو دیگر در فکر نباش، یعنی غصه اش را نخور. "

پر گشایم..

پر گشایم

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم ..
از مرزهای عالم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم..
دکتر چمران

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

تقیه درد


تقیه درد


... با دردها و زشتي‌ها و ناكامي‌ها آسوده‌تر مي‌توان " تنها " ماند ، بي‌همدرد ، بي‌غمگسار ، بي‌دوست . در دردها دوست را خبر نكردن خود يك عشق ورزيدن است . تقيه‌ي درد زيباترين نمايش ايمان است . به محبت خلوصي مي‌بخشد كه سخت شيرين است .
رنج تلخ است اما هنگامي كه تنها مي‌كشيم تا دوست را به ياري نخواهيم ، براي او كاري مي‌كنيم و اين خود دل را شكيبا مي‌كند ، طعم توفيق مي‌چشاند .

هبوط - دکتر شریعتی

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

یا اباصالح ..


یا اباصالح ..

هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند

عقده‌ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند

پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق

هر که را چون سرو این‌جا پای در گل ماند، ماند

ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند


می‌برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند

تشنه‌ی آغوش دریا را تن‌آسانی بلاست

چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند

نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن
هر گران جانی که در دنبال محمل ماند، ماند

سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام

یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند

برنمی‌گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر

هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند

صائب تبریزی

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

چون سوخته عشقم در نار نخواهم شد..



یا عشق


ققنوس..
میدانم که چه میکشی ؛ خوب میدانم . اما تو که در دامنه ی آتشفشان منزل گرفته ای ، باید بدانی که چگونه میتوان در زیر آتش زیست . ما را خداوند برای زیستنی چنین ، به زمین آورده است .

چرا که مرغ عشق ، ققنوس است که در آتش میزید . نه آنکه رنگین کمان میپوشد و در بوستانهای عافیت شکّر میخورد و شکّرشکنی میکند . مگر سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار آتش میتوان یافت ؟

شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی






از دل سلامت می کنم ..

الهی..
از دل سلامت می کنم
می خواهم با تو و برای تو بنویسم..
می دانم که می دانی تمام ناگفته هایم را.. اما شاید با پر کردن این دفتر اندکی قرار گیرم..
الهی به امید تو..