مهدی جان..
بیا و برایم نامه بخوان
بیا و برایم ناله بخوان
بیا و برایم لالایی بخوان
تو بیا، برایم آیه بخوان ...
این روزگار بیصاحب امانم را بریده است ...
امان امان سر دادن هم چاره این روزگار تلخ نیست ...
ای صاحب آدینهها
ای ناجی
بیا و مرهم باش
مرهمِ من و، منهایی که تو را محبت می کنند
من و، منهایی که تو را نردبان نکردهاند
مرهمِ من و، منهایی که هنوز آبروی خویش را،
آبروی تو میدانند ...
اما دستهاشان هنوز پاک مانده است
بمانند شکوفههای سیب
و هنوز سیبهاشان رابا دستهای خالی تقسیم می کنند ...
از سرپناهی آسمان در این شبهای بیکسی خسته شدهام ...
میخواهم در زیر چتر تو، قلمم را برقصانم ...
بدون ترس ...
بدون سرشکستگی ...
بیا که از روزگار بیتو حرفها و دردها، بسیار دارم ...
بیا ...
بیا و، مرهم باش ...
دل نوشته عاشق پاییز