جمعه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۰

یا حسیــــــــــــــــــــن
آه از آن روز که در دشـــت بلا غوغا بود
شورش روز قیامـــــت به جهان برپا بود
جان به قربان ذبیحی که به قربانگه دوسـت
با لب تشنه روان می شد و خود دریا بود
تو مپندار که شاهنشـــه دیـــن در گــه رزم
در بیابـــــــــــــــان بلا بی مدد و تنها بود
انبیا و رسل و جن و ملائک هریــــــــک
جان به کف در بر شه منتـــظر ایمـــا بود
پرده پوشان نهانخانـــــه ملک و ملکـــوت
همه پروانه آن شمــــــــــــع جهان آرا بود
در همه ملک بلا نیست به جز ذکر حسیــن
قاف تا قاف جهان صــوت همین عنقا بود

0 نظرات: